شمس الدين حافظ

291

سفينه حافظ ( فارسى )

[ 230 اگر ببادهء مشكين دلم كشد شايد ] 179 [ 1 ] شماره مسلسل 321 اگر ببادهء مشكين دلم كشد شايد * كه بوى خير ز زهد ريا نمىآيد جهانيان همه گر منع من كنند ز عشق * من آن كنم كه خداوندگار فرمايد طمع ز فيض كرامت مبر كه خلق كريم * گنه ببخشد و بر عاشقان ببخشايد مقيم حلقهء ذكرست دل بدان اميد * كه حلقه‌اى ز سر زلف يار بگشايد نخواهد اين چمن از سرو و لاله خالى ماند * يكى همىرود و ديگرى همىآيد ترا كه حسن خدا داده است و حجلهء بخت * چه حاجتست كه مشّاطه‌ات بيارايد ز دل گواهى اخلاص ما بپرس و ببين * كه هر چه هست در آئينه روى بنمايد چمن خوشست هوا دلكشست و مى بىغش * كنون بجز دل خوش هيچ در نمىبايد جميله‌ايست عروس جهان ولى هشدار * كه اين مخدره در عقد كس نمىپايد « 1 » به لا به گفتمش اى ماهرخ چه باشد اگر * ببوسه‌اى ز تو دل‌خسته‌اى بياسايد بخنده گفت كه حافظ خداى را مپسند * كه بوسهء تو رخ ماه را بيالايد [ بوى مشك ختن از باد صبا مىآيد ] 180 * شماره مسلسل 322 بوى مشك ختن از باد صبا مىآيد * اين چه باديست كزو بوى شما مىآيد مىدهد مژده به يعقوب حزين از يوسف * يا نويدى ز سليمان به سبا مىآيد

--> ( 1 ) از پايدار بودن ميايد . [ 1 ] تفأل : مؤلف « لطيفهء غيبى » گويد : يكى از امراء نقل نمود كه مرا پسرى بود كه برحمت حق پيوست و بدين سبب پيوسته غمين بودم تا آنكه تفألى از خواجه زدم و اين غزل ( 179 ) آمد و پس از چند روز اثر حمل در همسرم پديد و پس از مدتى خداوند بما پسرى ديگر داد